آدمها

 

 

 

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

 

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

 

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

 

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

 

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

 

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

 

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

 

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

 

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

 

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

 

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

 

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

 

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

 

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

 

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را

 

 از خود مي گيرند

 

 

hesamjo0n                                                      روزگاریست شیطان فریاد میزند      آدم پیدا کنید ,سجده خواهم کرد 

 

امان از دست این توضیحات!

 

 

 

خانوم اومد خونه دید شوهرش تو رختخواب

 

 با زن زیبائی خوابیده. رنگ از روش پرید

 

 و داد زد: "مرتیکه بی‌ وجدان. چطور

 

جرات میکنی‌ با زن نجیب و وفادار، و

 

با مادر بچه‌هات یه هم چین کاری بکنی‌.

 

من دارم میرم و دیگه نمی‌خوام ببینمت.

 

همین الانه طلاقم رو می‌خوام." شوهره

 

با التماس گفت: "عزیزم، فقط یه لحظه

 

 اجازه بده توضیح بدم که چی‌ شد و بعد

 

 هر کاری خواستی‌ بکن." خانومه گریه

 

 کنون گفت: "باشه ولی‌ این آخرین حرفیه

 

که به من میزنی." شوهره گفت:" ببین

 

عزیزم. من داشتم سوار ماشین میشدم

 

که بیام خونه. این خانوم جوون ایستاده

 

بود و از من خواست که برسونمش.

 

به نظرم خیلی‌ افسرده و نگران اومد و

 

 دلم براش سوخت و قبول کردم. متوجه

 

 شدم که خیلی‌ لاغر و ژولیده است، به

 

خصوص که گفت که مدتهاست که چیزی

 

 نخورده. از سر دلرحمی اوردمش خونه

 

 و غذای‌ دیشبی که برای تو درست کردم

 

 و نخوردی گرم کردم و بهش دادم، که دو

 

 لُپّه همه را خورد. دیدم که خیلی‌ کثیفه و

 

 لباسش پاره پوره است. پیشنهاد کردم که

 

 یه دوش بگیره، که پذیرفت. فکر کردم

 

چند تیکه لباس بهش بدم. اون شلوار جین

 

 را که تنگت شده بود و دیگه نمیپوشیدی

 

بهش دادم. اون شورتی را هم که برای

 

سالگردمون خریده بودم و هیچوقت

 

نپوشیدی و گفتی‌ که من اصلا سلیقه ندارم

 

 بهش دادم. اون پیرهنی که خواهرم هدیه

 

 کریسمس بهت داده بود و هیچوقت نپوشیدی

 

که حرص اون را در بیاری بهش دادم.

 

بعد اون پوتینی که کلی‌ پولش را دادی ولی‌

 

 هیچوقت نپوشیدی چون یکی‌ از همکارات

 

 عین اونا داشت را هم دادم بپوشه.

 

" شوهره یه کم مکث کرد و گفت:

 

" نمی‌دونی چقدر خوشحال شد و چقدر تشکر

 

 کرد. بعد همینطور که داشت به طرف در

 

 میرفت با چشمهاي پر از اشك گفت:میبخشید

 

 آقا، چیز دیگه‌ای هست که خانومتون

 

 اصلا استفاده نمیکنه؟!!

 

 

 

hesamjo0n                                                      روزگاریست شیطان فریاد میزند      آدم پیدا کنید ,سجده خواهم کرد 

ثروتمند زندگي كنيم

 

 

 

نوجوان كه بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط

 

سیرک ایستاده بودیم.

 


جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند
.

 

به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.


شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های

 

 کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.


بچه ها همگی با ادب بودند
.


دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند

 

 و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود

 

ببینند، صحبت می کردند.

 

 


مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد
.


وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر

 

 خانواده   پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

 


پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای

 

 بزرگسالان.

 


متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه

 

 نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

 


متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد
.


پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند
.

 


معلوم بود که مرد پول کافی نداشت
.

 

 


حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟



ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری

 

 بیرون آورد و روی زمین انداخت.

 


بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد

 

 و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

 


مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک

 

از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.



مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش

 

بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...

 

 


بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم

 

 از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...  

 

 

 

hesamjo0n                                                      روزگاریست شیطان فریاد میزند      آدم پیدا کنید ,سجده خواهم کرد 

 

داستان: چیزی که عوض داره گله نداره

 

 

 

جاني ساعت ۲ از محل کارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت

 

 تا به محل کار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يک دلاري که در جيب

 

 داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شرکت شود.

 


چند رستوران گرانقيمت را رد کرد تا به رستوراني رسيد که روي

 

در آن نوشته شده بود :” ناهار همراه نوشيدني فقط يک دلار”، جاني

 

 معطل نکرد و داخل رستوران شد و يک پرس اسپاگتي و يک نوشابه

 

 برداشت و سر ميز نشست.


گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ کرده، نوشابه

 

 اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نکرد

 

 که گفت:” ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم.”


گارسون که رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:” خودشان مي فهمند

 

که من نخوردم!”

 


اما جاني موقعي فهميد که اين شيوه آن رستوران براي کلاهبرداري

 

 است که رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب

 

کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.



جاني معترض شد ” ولي من هيچکدومو نخوردم!” و مرد پاسخ داد

 

” ما آورديم مي خواستين بخورين!”

 


جاني که خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تکان داد و يک سکه

 

 ۱۰ سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض کرد گفت:

 

” من مشاوري هستم که بابت يک ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم.”

 

 


متصدي گفت :” ولي ما که مشاوره نخواستيم؟!” و جاني پاسخ داد

 

 :”من که اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!”

 

 


و سپس به آرامي از آنجا خارج شد.

 

 

hesamjo0n                                                      روزگاریست شیطان فریاد میزند      آدم پیدا کنید ,سجده خواهم کرد